ساعت ۲.۱۵ شبه یه لحظه اشک میریزم یه لحظه فکر میکنم یه لحظه لبخند میزنم .... به ۳۴ سال گذشته فکر میکنمبه این راهی که امدم و انقدر خسته م که خوابم نمیبره ...یادم میاد تولد ۲۲ سالگیم توی اون کافه برج که دیگه اثری ازش نیستیا اون سالی که سر صبح بامریم رفتیم کافی شاپ ارگ و عکسای قشنگ بدون افکت و ارایش گرفتیم....یا اون کیک مثل ماهی تابه و تخم مرغ که یاذمه چقدر با وسواس انتخاب کردم و الان یاذم نیست ماله چه سالی بودامسال دلم میخواست برای خودم کیک بپذم ... به خودم قول داذم چیز کیک بپذم ولی نشد ... اخه دیگه اون دخترک خوشحال و با نشاط و ذوق نیستمدیگه اصلا ادم نیستم...یه موجود پوچ که همش جنگیده و باخته ...چقدر خسته م چقدر زخمی م چقدر دلگیرم ...دندانم درد میکنه ولی روحم بیشتر ...تولد ۳۴سالگی توم با درد و رنج مبارک میشه ؟؟؟
برچسب:
نویسنده: پرنیا عابدی
تاريخ: سه
شنبه
12 تير
1403 ساعت: 17:01